قَالَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنْکِحَکَ إِحْدَى ابْنَتَیَّ هَاتَیْنِ عَلَىٰ أَنْ تَأْجُرَنِی ثَمَانِیَ حِجَجٍ ۖ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْرًا فَمِنْ عِنْدِکَ ۖ وَمَا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ ۚ سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ 27 قصص
شعیب (به موسی) گفت: من اراده آن دارم که یکی از این دو دخترم را به نکاح تو در آورم بر این مهر که هشت سال خدمت من کنی و اگر ده سال تمام کنی (آن دو سال) به میل و اختیار تو، و من (در این نکاح) رنج بر تو نمیخواهم نهاد، ان شاء اللّه مرا شخص شایسته (این خدمت) خواهی یافت.
❤️❤️❤️
سوره قصص رو میخوندم داستان ازدواج موسی و اینکه شعیب دخترش رو به موسی داد که براش چوپانی میکرد.
موسی وقتی وارد این سرزمین شد دست خالیشو رو به خدا کرد و گفت به هر خیری که به من بدی الان محتاجم و الحق که خدا خیر رو براش تمام کرد.
در مقابل موسی هم بسیار خوب تونست جواب نیکی شعیب رو بده و به تمام عهد و پیمانهاش وفا کرد.
بچه که بودم بیشتر دوستام دخترای هم محلی و همسایه بودن .
همسایه ای داشتیم که از همه نظر با هم سنخیت داشتیم و تقریبا خونه هامون شبیه به هم بود و کنار هم و با هم رفت و آمد هم داشتیم .
زهرا یکی از دخترای همین همسایه بود که مابا هم دوست بودیم.
خانواده زهرا مرفه بودند با خونه ای یزرگ که پدرش چند دهنه مغازه داشت .
خانواده پر جمعیتی بودند مادر بزرگش هم باهشون زندگی می کرد , و غیر از خودشون غلام پسر عمه زهرا که از روستا اومده بود برای کار باهاشون زندگی میکرد و به عنوان شاگرد تو مغازه پدرش کار میکرد .
یه پسر قد بلند با صورتی سبزه ....
دوره راهنمایی بودیم که خانواده زهرا از کوچه ما رفتند البته خیلی دور نشدن یه خیابون پایین تر ولی دیگه من کمتر میدیدمش و کم کم از ذهنم فراموش شد.
ولی چون تو یه محل بودیم از خانوادهامون کم و بیش خبر داشتیم .
یه دفعه یه خبر به گوشم رسید که خیلی تعجب کردم !!!
ازدواج زهرا.
زهرا ازدواج کرده بود اونم با غلام پسر عمه اش که شاگرد مغازه بود و تقریبا فک کنم 10 یا 12 سال ازش بزرگتر بود.
قبولش برام سخت بود آخه چرا با غلام ؟
خب هزار تا دلیل برا خودم اوردم که حتما میشه و زهرا درسشو رها کرد و ازدواج کرد .
شنیدم بچه دار شده بود .
زمان جنگ بود من یه روز اومده بودم خونه پدرم که تو کوچه زهرا و زهره خواهرش و مادرش رو دیدم برا خودش خانمی شده بود وقتی رفتند از خواهرم شنیدم که احتمالا از غلام جدا شده !!!
باز تعجب !!!!
چرا؟؟؟
خواهرم گفت غلام یه دوست داشت که همسرش شهید شده بود و همیشه زهرا و غلام به این خانواده سر میزدن و باهاش رفت و آمد داشتند .
بعد از مدتها که میرفتند و میومدند یه روز که میرن خونه این خانم زهرا متوجه میشه که آقای غلام حالا آقای این خونه هم بود .
قدیمی ها خوب میگفتن سیب سرخ برای دست ..... خوبه.
محبت بر پلنگ تیز دندان ستمکاری بود بر گوسفندان .
خدایا بعضی وقتا نعمتتو برا بعضیا تموم میکنی . چرا ؟؟؟؟
ما را در سایت تنها یک آرزوست دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 170