خواب

خرید بک لینک

وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ لِبَاسًا وَالنَّوْمَ سُبَاتًا وَجَعَلَ النَّهَارَ نُشُورًا 47 فرقان


"و او خدایی است که شب را برای شما لباس گردانید (تا همه در سیاه جامه شب مستور شوید) و خواب را مایه سکون و آرامش شما قرار داد و روز روشن را برای جنبش و کار مقرر داشت."



میشود "تغافل" کرد.

باور کن!

البته بگم هاااا "تغافل" با "غفلت" فرق می کنه


به زبون خودمون: غفلت اونه که نمیدونم، نمیفهمم، گیج بازی درمیارم و ....


اما تغافل اونه که اتفاقاً خوب میدونی، خوب میفهمی... اما روتو اونور میکنی

که یعنی نفهمیدی

❤️



چند سال پیش روز آخر ماه رمضان بود که یکی از دوستان به من گفت یه جا مسابقه حفظ هست متسابق کمه شما با دخترا بیاید شرکت کنید . خلاصه ما رفتیم شرکت کردیم و برنده هم شدیم و جایزه رو هم همون موقع به صورت نقدی به سه تامون دادند .

خلاصه خیلی خوشحال شدیم و تصمیم گرفتیم که باهاش فردا اگر عید بود بریم مشهد زیارت .

فردا رو عید اعلام کردند وما سحر راه افتادیم به سمت مشهد تو راه نماز عید رو تو یکی از شهرها خوندیم .

چون اواخر شهریور بود مشهد مدرسه گرفتیم و جای خوبی بود برای اسکان .

چن روز مشهد بودیم و تقریبا غروب بود که از مدرسه خارج شدیم که راه بیفتیم به طرف تهران .

رفتیم حرم دوباره زیارت و نماز وقتی خواستیم راه بیفتیم حبیب گفت من خسته ام شب نمیتونم رانندگی کنم بخوابیم صبح زود راه میفتیم .

دیدیم برا چند ساعت نمیتونستیم بریم جایی رو برای اسکان بگیریم تصمیم گرفتیم که حبیب تو ماشین بخوابه من و سعیده و فرزانه هم بریم حرم که تا اذان صبح استراحت کنیم .

خب اینو میدونستیم که تو حرم نمیشه خوابید به هر حال بی احترامیه .

گفتیم بریم تو یکی از صحن ها که به حرم دور باشه بخوابیم .

رفتیم صحن رضوی که خیلی بزرگه وفرش هم داشت و تقریبا هیچ کس نبود فقط یه خانم با یه بچه نشسته بود .

ما هم که فکر کردیم جای خوبی پیدا کردیم خوشحال نشستیم و اینم بگم که داشتیم از خواب میمردیم .

اول یه کم دور و برو نگاه کردیم دیدیم خادم نیست به صورت خیلی نا محسوس خوابیدیم که هنوز چشمممون گرم نشده بود که سنگینی یک پر را بالای سرمون احساس کردیم پاشو خانم نخواب


وای این کجا بود


دوباره نشستیم ایندفعه به حالت سجده خوابیدیم که فک کنه داریم نماز میخونیم که چشمتون روز بد نبینه باز سنگینی پرهای رنگی و همان دیالوگ خانم پاشو !!!!


در کنار ما فرش های لوله کرده بود یه لحظه به فکرمون رسید بریم خودمونو تو فرش ها استتار کنیم تو همین فکر بودیم که ...


دیدیم آقای پر بدست داره میاد به طرف ما گفتیم ما که بیداریم برا چی داره میاد هنینطور که با چشم خادم رو دنبال میکردیم دیدیم رسید به فرش ها و داره میزنه به یه نفر میگه پاشو آقا نخواب باورتون میشه اون پسر واقعا لای قالی ها دیده نمیشد نمیدونم تو اون صحن به این بزرگی از کجا دیده شده بود .


تا احساس میکردیم نبود فرزانه و سعیده سرشونو میذاشتند رو پای من و تا چشمشون گرم میشد یکهو این آقا ظاهر میشد .

خلاصه اون شب دلم میخواست دنیا رو بدم فقط یه ساعت بخوابم ولی ....

یه خانم کنار ما بود که پسرش خوابیده بود تعجب کردم گفتم خانم چطور این آقا به شما چیزی نمیگه که پسرت خوابیده ؟

خانم پتوی روی پسرو زد کنار و پاهای پسرو نشون داد گفت پسرم معلوله برا همین این آقا گفت که فقط پسرت میتونه بخوابه ولی خودت باید نشسته باشی .


خدایا داشت دیگه به اذان صبح نزدیک میشد خدارو شکر رفتیم نماز و بعد از امام رضا خدا حافظی کردیم و با امام رضا یه خورده در باره دیشب دردل کردم .

داشتم فکر میکردم میشه یه جاهایی بعضی چیزارو ندید گرفت .

تنها یک آرزوست...

ما را در سایت تنها یک آرزوست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 149 تاريخ: جمعه 29 بهمن 1395 ساعت: 6:53

صفحه بندی