کریمان

خرید بک لینک

فَسَقىٰ لَهُمٰا ثُمَّ تَوَلّٰى إِلَى اَلظِّلِّ فَقٰالَ رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ (٢٤) قصص


موسی گوسفندانشان را سیراب کرد و (با حالی خسته) رو به سایه درختی آورد و گفت: بار الها، من به خیری (یعنی زندگانی و قوت و غذایی) که تو (از خوان کرمت) نازل فرمایی محتاجم



چند روز پیش، سر کلاس دانشگاه ، یکی از دانشجوها راجع به داستان حضرت موسی ازم چند تا سوال پرسید بعد از اینکه جوابش رو دادم خودم به فکر فرو رفتم ، با خودم گفتم حضرت موسی هم عجب پیامبر عزیز کرده ای بود واسه خدا! چی می شه که یه آدم با یه جمله از خدا این همه نعمت می گیره؟ دقیقا زمانی که موسی در اوج نا امیدی بود و از همه جا دل بریده بود و با تمام وجودش خدا رو صدا زد و گفت خدایا من به هر خیری که از تو برسه محتاجم، خدا انداختش درست وسط ظرف عسل....

این همون معنی واقعی توکله

یاد خودمون افتادم... عید نوروز بود طبق معمول سفر مارکوپولویی ما به دور ایران شروع شده بود وموقع برگشت این دفعه تصمیم گرفتیم از کرمان برگردیم تهران، شب بود ، با این که ما اصلا تو شب رانندگی نمی کردیم ولی اون شب تا یه ساعت بعد غروب رانندگی کردیم تا به یه شهری برسیم و شب بمونیم.

رسیدیم شهر سیرجان، همه جا تاریک بود، ساعت هنوز هفت و هشت شب بود اما انگار همه خواب بودن، حتی یه مغازه درست حسابی هم باز نبود،نمیدونم شاید برا ما تهرانی ها که ساعت 12 شب سر شبه تعجب انگیز بود.

از اون جایی که ما تو مسافرت ، هتل مدرسه با کلاس و بعضا پر کلاس می خوابیدیم، دنبال آموزش و پرورش سیرجان گشتیم تا یه مدرسه با کلاس برای اسکان پیدا کنیم، اما مگه پیدا می شد؟ بالاخره بعد از تو این کوچه و اون کوچه رفتن، یه مدرسه پیدا کردیم تا ازش سوال کنیم آموزش و پرورش و اسکان فرهنگیان کجاست؟

اما از شانس بد ما ،هر چی در زدیم هیچ کس تو مدرسه نبود که نبود! تقریبا داشتیم نا امید می شدیم که یهو یه پسر جوون از خونه روبرو اومد بیرون، بعد از سلام و احوال پرسی ، متعجبانه پرسید: کاری داشتید؟ ما هم براش ماجرا رو توضیح دادیم ، پسر جوون بعد از این که ماجرا رو شنید گفت یه لحظه صبر کنید،

رفت توی خونه و با سه چهار تا آدم دیگه اومد دم در، همه شروع کردند به احوال پرسی و تعارف و این صحبت ها ... ما هم هاج و و اج مونده بودیم چه کار کنیم! صاحبخونه گفت سرایدار باجناقمه رفته مسافرت، حالا که جایی ندارید باید شب بمونید خونه ما!!! تا ما اومدیم بگیم نه و این حرفا، دیدیم در گاراژ رو باز کرد و ماشین خودشون رو آورد بیرون و گفت ماشین رو بذارید داخل که امن تره، ما هم به زور بردند داخل... بعد از اینکه شام و چایی و میوه آوردند و کلی با هم حرف زدیم همه مون حس کردیم سال ها همدیگرو می شناسیم!!! موقع خواب یه کلید بهمون داد گفت این کلید خونه پسرمه، تازه یه ماهه عروسی کرده، همین خونه بغل، شما برید خونه عروسم بخوابید که راحت باشید، صبح هم هر وقت بیدار شدید بیاد اینور پیش ما صبحونه بخورید!!!!


ما رو میگی! انگار خواب بودیم!!! یعنی اینا واقعی بودن؟؟؟ مگه میشه؟مگه داریم؟؟؟

حتی صاحبخونه گفت من هر کی اومده این جا نذاشتم بره خونه عروسم بخوابه، ما اعتقاد داریم که هر کسی نباید بار اول بره خونه عروس بخوابه ، اما معلومه شما آدم های خوبی هستید ، خدا شما رو برای ما رسونده!


این جمله ی آخر رو باید ما میگفتیم! چون تو اون شهر سوت و کور ، این خدا بود که اون خانواده رو جلوی راه ما قرار داده بود>...

خلاصه فردا صبح بعد از صبحانه، گفتیم اگه اجازه بدید ما رفع زحمت کنیم، حالا مگه صاحبخونه گذاشت ما بریم؟ گفت باید بریم دیدنی های سیرجان رو بهتون نشون بدیم یه امامزاده هم هست که بریم زیارتش، ما هم که از خدا خواسته، حاضر شدیم و رفتیم باغ سنگی سیرجان!!! یعنی دیدنی ترین باغ ایران بود! باغی با میوه های سنگ! البته داستان این باغ خیلی مفصله ، این باغ رو پهلوانی درسته کرده بود که مدفنش هم داخل همون باغ بود.... خلاصه بعد از خوردن یه ناهار کرمانی و اصرار زیاد ما، اجازه دادن که ازشون خداحافظی کنیم و البته باید بگم که با چند کیسه سوغاتی کرمانی ما رو بدرقه کردند.... خدا خیرشون بده عجب مردمان مهمان نوازی بودند! حقا که کرمان دیار کریمان است.

تنها یک آرزوست...

ما را در سایت تنها یک آرزوست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 160 تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 0:26

صفحه بندی