خنده

خرید بک لینک

وَأَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَأَبْکَى ۴۳ نجم


و هم اوست که مى خنداند و مى گریاند



بعضی وقتا تو زندگی مسائل خنده داری میبینی یا میشنوی که هر وقت یادت میاد بازم خندت میگیره .


دهه 70 بود حالا نمیگم موز میوه اشرافی بود ولی نسبتا گرون بود و هر کسی توان خرید موز نداشت یا لااقل مثل میوه های دیگه نمیشد زیاد بخری .


فرزانه کوچیک بود فک کنم 3 سال داشت یه روز با هم رفته بودیم بیرون برای خرید ,تو راه که برمیگشتیم رفتم مغازه سبزی بگیرم که فرزانه چشمش خورد به موز های آویزون شده به سقف مغازه بعد هم اصرار که من از اینا میخوام !

منم دیدم پول تو کیفم نیست حالا اینم دار گریه میکنه میگه بخر .


خلاصه این که قران میگه ان کید کن عظیم درسته یه دفعه بهش گفتم :


ببین فرزانه اینا مال میموناس دیدی تو کارتون میرن بالای درخت تو جنگل از اینا میکنن میخورن


دیدم بچه کپ کرد


با همون زبون بچگیش گفت مال میموناس من نمیخوام .


منم خوشحال و مسرور که تونسته بودم با یک ترفند ماهرانه ساکتش کنم برگشتیم خونه.


چند روز بعد ..


حبیب یه دوست داشت یادش بخیر غلام قمری خیلی شوخ بود , یعنی وقتی کنارش بودی حرف که میزد فقط باید دلتو میگرفتیو میخندیدی.


با غلام ما رفت وآمد داشتیم چون خانمش هم با من دوست بود .


چند روز بعد فک کنم عصر جمعه بود رفتیم خونشون خب طبق معموله همه مهمونی ها میوه آوردن ,شانسه فرزانه دیدم روی میوه ها تعداد انگشت شماری هم موز بود .


غلام شروع کرد به تعارف که رسید به من و فرزانه من اول موز برنداشتم تعارف کردم بعد غلام گفت خودت نمیخوری یه موز بذار برا بچه.


که چشمتون روز بد نبینه !!!


فرزانه با همون زبون بچگیش داد زد نه نه اینارو میمونای جنگل میخورن من نمیخوام نه نه....


آقا اینو که گفت غلام نمیتونست از خنده ظرف میوه رو تو دستش نگه داره


غلام گفت حبیب اینا چیه برا گدا بازی یاد بچه دادی ؟؟؟

حبیب هم گفت من نمیدونم


که من مجبور شدم همه ماجرا رو تعریف کنم مگه دیگه غلام دست از سر ما برداشت هر وقت فرزانه رو میدید میگفت موز مال کیه ؟؟؟

و دوباره شروع به خنده...


خدایا به خاطر دوستای خوب , شادی خوب و خنده های حلال که تو نعمتشو دادی شکر


تنها یک آرزوست...

ما را در سایت تنها یک آرزوست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 166 تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 0:26

صفحه بندی