. ویل للمطففین 1 مطففین
وای به حال کم فروشان
کارگرى که از کار خود کم مى گذارد، آموزگار و استادى که درست درس نمى دهد کارمندى که به موقع سر کار خود حاضر نمى شود و دلسوزى لازم را نمى کند، همه مشمول این حکمند و در عواقب آن سهیمند.
شب تولد حضرت زهرا بود فردا عروسی سعیده بود داشتیم جهیزیه رو مرتب میکردیم برای فردا انگار أخر کار سختتر بود خیلی خسته شدیم دیگه حوصله نداشتم شام درست کنم تصمیم گرفتیم شام از بیرون بگیریم .
خیابون ایران از محله هایی که غذاهاش معروفه ,خلاصه چون گرسنگی دیگه داشت امانمونو میبرید حبیب رو فرستادیم که سریع بره بگیره و زود بیاید.
حبیب با ترافیک زیاد اون شب , رفت و چن پرس جوجه و مخلفات گرفت ما که دیگه طاقت نداشتیم زود سفره رو آماده کردیم تا رسید شروع کردیم به خوردن ....
اولین قاشق رو که خوردم دیدم فرزانه ظرف غذاشو برد تو اتاق و داره تند تند با موبایلش عکس میگیره که شصتم خبر دار شد دوباره چشم های تیز فرزانه که تخصص در دیدن هر موجود یا شی در غذا داشت کار دستمون داده بود.
به من پیام داد کسی نفهمه یواش بیا تو اتاق منم با ترفندی رفتم تو اتاق که دیدم تکه ای از جوجه رو گذاشته رو یه دستمال و انگار اوردش اتلیه عکاسی و از همه زوایا ازش عکس گرفته بود.
خب حالا چی شده اومدی تو اتاق ؟؟ فرزانه گفت یه نگاه کن به این جوجه فقط صدات در نیاد که بقیه بفهمن ...
موجودی که انگار طاق باز دست هاشو باز کرده بود و با خیال راحت خوابیده بود روی جوجه و داشت مارو نگاه میکرد
وحشت کردم و حالم داشت بد میشد از اون دو قاشقی که خورده بودم.
خلاصه به حبیب و سعیده هم با اشاره گفتیم دیگه نخورید ولی به داماد نگفتیم چون بنده خدا داشت با لذت میخورد با یک ترفندی غذا هارو جمع کردیم و آثار جرم هم در یک پلاستیک گذاشتیم و دادیم به حبیب تا ببره رستوران بظاهر معروف خیاباون ایران.
صاحب رستوران با دیدن صحنه و سند معتبر تقریبا لال شده بود , و در همون حال جاندار که حالا بیجان بود داشت نگاهش میکرد وبا زبان بی زبانی بهش میگفت اخه بی انصاف من چه گناهی کردم که منو با این جثه کوچیک کباب کردی !!
فقط بعد از کلی معذرت خواهی پول غذا هارو برگردوند.
خدایا با این خلق بی مروت چه کنیم ؟؟؟
ما را در سایت تنها یک آرزوست دنبال میکنید
برچسب: وقتی خدا میگه نه,وقتی خدا بهت میگه نه, نویسنده: بازدید: 178