وَ اَلَّذِینَ یُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ بِغَیْرِ مَا اِکْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِیناً (٥٨)احزاب
"و آنان که مردان و زنان با ایمان بیتقصیر و گناه را بیازارند (بترسند که) دانسته بار تهمت و گناه آشکار بزرگی را برداشته اند
همیشه خاطرات لذت بخش نیستن بعضی وقتا آدم از خاطرات خودش هم دلش میگیره
داشتم یه داستان میخوندم که منو برد به تقریبا 25 سال پیش حالا بعد از گفتن خاطره داستان و براتون مینویسم
سالی بود که حبیب به دلایلی بیکار شده بود و حقوقی نداشت اون سال خیلی سختی کشیدیم من تو زندگی آدم مغروری بودم یعنی به هیچ عنوان از مسائل زندگیم به کسی نمی گفتم این غرور بیجا یا با جای من باعث شد که تو این یک سال هر چی از طلا یا پس انداز داشتیم خرج کنیم و تقریبا با سلام صلوات زندگی رو میچرخوندیم
یه روز یکی از نزدیکان من خبر داد که میاد خونمون خیلی دست و پامو گم کردم چون حبیب خونه بود و مطمئن بودم که حس فضولی این خانم گل میکنه برای سوال کردن به حبیب گفتم تو برو میوه بخر بیار بعد برو بیرون تا این خانم بره
حبیب که پول زیادی تو جیبش نبود میوه هایی که خرید درجه 3 بود خلاصه من این میوه هارو با یه ترفندی راس و ریس کردم و با یه خورده مثلا تزیین گذاشتم جلوی این خانم
مهمون یک نگاه به من کرد یه نگاه به میوه ها بعد با یه حالت بدی گفت :
ببینم حبیب آقا این میوه هارو از تو جوب پیدا کرده ؟
من که حسابی جا خورده بودم نمیدونستم چی جواب بدم یه خورده منو من کردم و با یه لبخند مسئله رو تموش کردم و نزاشتم ادامه پیدا کنه ولی دیگه نفهمیدم تا عصری که خونمون بود چطوری ناراحتی خودمو پنهان کردم
حالا سالها میگذره ولی مزه تلخ حرفش همیشه منو آزار میده چون هنوز هم از ترکش کلمات قصار ایشون در امان نیستیم
حالا بخونید اون داستانو که منو به یاد این خاطره انداخت
داستانک
شخصی تعریف میکرد : توی رستوران نشسته بودم که یک دفعه یه مرده که با تلفن صحبت میکرد فریاد کشید و خیلی خوشحالی کرد و بعد از تمام شدن تلفن، رو به گارسون گفت : همه کسانی که در رستورانند، مهمان من هستن به ""باقالی پلو و ماهیچه""
""بعد از 18 سال دارم بابا میشم""
چند روز بعد تو صف سینما، همون مرد رو دیدم که دست بچه ی 3یا 4 ساله ای را گرفته بود که به او بابا میگفت
پیش مرد رفتم و علت کار اون روزشو پرسیدم
مرد با شرمندگی زیاد گفت: آن روز در میز بغل دست من، پیرمردی با همسرش نشسته بودند پیر زن با دیدن منوی غذاها گفت: ای کاش میشد امروز باقالی پلو با ماهیچه میخوردیم، شوهرش با شرمندگی ازش عذر خواهی کرد و خواست به خاطر پول کمشان، فقط سوپ بخورند
من هم با آن تلفن ساختگی خواستم که همه مهمان من باشند تا اون پیرمرد بتونه بدون شرمندگی، غذای دلخواه همسرش را فراهم کنه.
ﻧﺼﺤﺖ ﺪﺭم ﺧﻠ ﺳﺎﻟﻪ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩ .
ﻣﻔﺖ: ﺍﻪ ﻣﻬﻤﻮﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﺍ ﺑﻮﺩﻦ ﻭ
ﺻﺎﺣﺐ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﺎ ﺁﻭﺭﺩ
ﺭﺩ ﻧﻨﻦ ،
ﺷﺎﺪ
ﺍﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﺰﻪ ﻪ ﺑﺮﺍ ﺬﺮﺍ
ﺍﺯ ﻣﻬﻤﻮﻧﺶ ﺩﺍﺭﻩ
ﻭ ﺍﻪ ﻧﺨﻮﺭﻦ ﻧﻤﺪﻭﻧﻪ ﺑﺎﺪ ﺎﺭ ﻨﻪ ....
ﺣﻮﺍﺳﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎ ﺧﺎﻟ ﺑﺎﺷﻪ
عجب دنیاییست!
ما را در سایت تنها یک آرزوست دنبال میکنید
برچسب: زخم زبان,زخم زبان زدن,زخم زبان و دهان,زخم زبان شعر,زخم زبان از نظر,زخم زبان مردم,زخم زبان در کودکان,زخم زبان کودکان,زخم زبان چیست,زخم زبان مادر شوهر, نویسنده: بازدید: 128