فال

خرید بک لینک


یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ ۲ صف


اى کسانى که ایمان آورده اید چرا چیزى مى گویید که انجام نمى دهید


از فال فروشی پرسیدم

چه میکنی؟


گفت:از حماقت انسانها

تکه نانی در می اورم!

اینها از منی که

در امروزم مانده ام،

فردایشان را میخواهند..


داشتم فکر میکردم در باره داستانی که خونده بودم یه دفعه یادم افتاد این درست مثل کاریه که من کردم حالا براتون تعریف میکنم به قول یه فیلم این داستان کاملا واقعیه

آیات و روایات زیادی داریم در باره فال و پیشگویی که همه رد شدند ومن خودم این مطالبو بارها سر کلاس به بچه ها گفتم یعنی اینجوری بگم که صد در صد قبول دارم که فال خرافاته و اکثر آدم هایی که فال میگیرن آدم های بی سوادی هستند

خلاصه تا اینجا این عقیده من بود

یه روز تو یه مهمونی یکی از اقواممون گفت یه خانم هست فال میگیره چه فالایی همش راسته کلی تعریف کرد من و دخترام یه خورده وسوسه شدیم گفتم خوب کجا هست خلاصه چشمتون روز بد نبینه که یه دفعه بعد چن روز خودمو در محضر این خانم یافتم و گوش دل سپردم به فالم دیگه یادم رفت بابا تو دیگه چرا ؟

بعد از یه سری چرت و پرت گفتن یه پولی هم پیاده شدیم که از همه قسمت های داستان دردناک تره ا ونم به کسی که هیچ سواد هم نداشت

بعد از من دخترا هم فالشو.نو گرفتن

وقتی برگشتیم حسابی غمگین شده بودم انگار مغزم تعطیل شده بود چیزی رو باور کرده بودم که خودم دائم تکذیبش میکردم حتی برای یکبار امتحان هم ا رزش نداشت ولی من طمع کردم و وسوسه شدم ولی یادمه که بعدش توبه کردم و از خدا طلب عفو بخشش کردم حالا داستانو بخونید ببینید کار این هیزم شکن چقدر شبیه کار منه

✨✨

حالا بخونید داستانو


فقیری بدهکار را به زندان بردند. او بسیار پرخُور بود و غذای همه زندانیان را میدزدید و میخورد. زندانیان از دست او رنج میبردند و غذای خود را پنهانی میخوردند.


روزی آنها به زندانبان گفتند: به قاضی بگو این مرد خیلی ما را آزار میدهد غذای 10 نفر را میخورد گلوی او مثل تنور آتش است سیر نمیشود. یا او را از زندان بیرون کنید، یا غذا را زیادتر بدهید.


قاضی پس از تحقیق و بررسی فهمید که این مردی پُرخور و فقیر است و همین باعث زندانی شدنش می باشد. پس بناچار به او گفت: تو آزادهستی برو به خانهات.


زندانی گفت: ای قاضی من کس و کاری ندارم فقیرم زندان برای من بهشت است اگر از زندان بیرون بروم از گشنگی میمیرم.


قاضی نپذیرفت و او را از زندان بیرون کرد.

قاضی دستور داد او را دور شهر بگردانید و فقرش را به همه اعلام کنید. هیچ کس به او نسیه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد. پس از این هر کس از این مرد شکایت کند دادگاه نمیپذیرد.


آنگاه آن مرد فقیر شکمو را بر شترِ یک مرد هیزم فروش سوار کردند.مرد هیزم فروش از صبح تا شب فقیر را کوچه به کوچه و محله به محله گرداند. در بازار جلو حمام و مسجد فریاد میزد:


ای مردم! این مرد را خوب بشناسید او فقیر است. به او وام ندهید، نسیه به او نفروشید، با او داد و ستد نکنید, او فقیر و پرخور و بیکس و کار است خوب او را نگاه کنید.



شبانگاه هیزم فروش مرد زندانی را از شتر پایین آورد و گفت: مزد من و کرایه شترم را بده من از صبح برای تو کار میکنم.


زندانی خندید و گفت: تو نمیدانی از صبح تا حالا چه میگویی؟ به تمام مردم شهر گفتی و خودت نفهمیدی؟ سنگ و کلوخ شهر میدانند که من فقیرم و تو نمیدانی؟ دانش تو عاریه است.


طمع و غرض بر گوش و هوش ما قفل میزند. بسیاری از مردمان یکسره از حقایق سخن میگویند ولی خودنمیدانند وعمل نمی کنند مثل همین مرد هیزم فروش .

تنها یک آرزوست...

ما را در سایت تنها یک آرزوست دنبال می‌کنید

برچسب: فال حافظ,فال تاروت,فال روزانه,فال,فال قهوه,فال انبیا,فال ورق,فال قران,فال چوب,فال عشق, نویسنده: بازدید: 171 تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 10:19

صفحه بندی