برای بزرگنمایی تصویر کلیک کنید.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِإِحْسَانًا حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهًا وَوَضَعَتْهُ کُرْهًا
و به انسان سفارش کرده ایم که
در حق پدر ومادرش نیکى کند
[چرا که ] مادرش به دشوارى او را آبستن بوده و به دشوارى او رازاده است
احقاف/15
امروزروز تولد منه، 46 ساله شدم. به یک چشم بر هم زدن روز ها از پی همگذشتند. وقتی که چشمام رو بسته بودم تا شمع های کیک تولدم رو فوت کنم به اندازهچند ثانیه تمام زندگی ام را مرور کردم !وقتی چشم هام رو باز کردم اسمم رو روی کیکتولدم دیدم "زهرا"
نامی که پدر بزرگم سید ابراهیم به یاد نام مادرش به روی من گذاشت.انگار راسته که میگن آدما اسماشون رو با خودشون میارن. من اسمم زهراست یعنیدرخشنده ! از همون بچگی هر وقت هر جایی وارد میشدم اونقدر که شیطون بودم به اندازههمه آدم هایی که اونجا بودن دیده میشدم بخاطر همین شیطنت ها بود که خیلی وقت ها بهجای اینکه به من بگن زهرا میگفتن بلا !
روزی که من بدنیا اومدم یه روز گرم بود ، چهارمین روز از تابستون 1345شمسی من با اینکه توی تهران متولد شدم اما مادر بزرگم که قابله با تجربه ای بود،توی خونه منو به دنیا اورد . ظاهرا چهارمین فرزند خونه بودم اما خدا میدونه قبل ازمن چنتا بچه مرده بودن.
خواهرم اشرف سادات 10 ساله بود، فاطی دقیقا 7 سالش بود چون تاریختولدش با من یه روز فرق داره ، برادرم مرتضی یه پسر بچه شیطون پنج ساله بود. مامانماقدس خانوم زنی ساده با موها ی مشکی بافته شده با روسری ای که همیشه به سر داشت وخیلی ساکت و آروم . تقریبا از کل دورانی که باهاش زندگی کردم حرف های زیادی ازش بهیاد ندارم.
و اما پدرم سید رضا ابوترابی مردی با اقتدار ، جوان و پر سر و صدا وکمی هم جوشی(! )دقیقا بر عکس مادرم. که وقتی که من به دنیا آمدم پدرم سالهای جوانیاش را طی میکرد.
آه چقدر زود گذشت سالهای کنار هم بودنمان و امروز که 46 ساله شدم ازتمام سالهای عمر پدر و مادرم نیز بیشتر عمر کردم.
با یاد پدر و مادرم که شیرینی طعم بودن در کنارشان را خیلی زود از دستدادم شمع های تولدم را فوت میکنم !
روحشان شاد باد...
ما را در سایت تنها یک آرزوست دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 172