لقد کان لکم فیهم اسوه حسنه لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر و من یتول فان الله هو الغنی الحمید
6 ممتحنه
به تحقیق در آنها الگویی نیکو برای پیروی وجود دارد،برای هر کس که امید به ملاقات خدا و روز جزا دارد، و هر کس اعراض کند، پس همانافقط خداوند بی نیاز و ستوده است
افراد صالح طوری هستند که وجود آنها در جامعه مصلح است. ما از این اشخاص دیدهایم. انسان به واسطه راه_رفتن و معاشرت با آنها منزه میشود.
امام_خمینی
ولایت_فقیه ، ص۱۴۹
احتیاج نیست برای پیداکردن الگو های خوب تو زندگی دنبال آدم های سرشناس بگردیم بعضی وقتا آدم هایی کنارمون هستند که اگه کمی دقت کنیم چیزای زیادی میتونیم ازشون یاد بگیریم
وقتی این مطلب امام خمینی رو تو کتاب داشتم می خوندم یه دفعه رفتم به 40 سال قبل وقتی دختر بچه بودم.
با دختر عموهام هم سن بودم و چون تو یه محل بودیم اکثر وقتا با هم بودیم
بعد از بازی همیشه دختر عموهام میومدن به مامانم اصرار میکردند که زهرا امشب بیاد خونه ما , من هم که از خدام بود مامانم اجازه بده و باهاشون برم خونشون.
مامانم میگفت شما از صبح تا حالا با هم بودید ولی باز اونا اصرار میکردند و بالاخره ما اجازه رو میگرفتیم و با خوشحالی میرفتیم .
خونه عمو رو دوست داشتم یه آرامش خاصی داشت ,وقتی تو خونشون بودم همه کارهای زن عمو رو زیر نظر داشتم .
با اینکه زن عمو 7 تا بچه داشت و خونه هم زیاد بزرگ نبود ولی با آرامش به همه میرسید .
اصلا داد نمیزد و عصبانی نمیشد,اهل حرف زدن در باره دیگران نبود وچیزی که خیلی دوست داشتم این بود که اصلا مثل زن های دیگه تو کوچه نمیرفت تا وقتشو بگذرونه وقتی بیکار بود کتاب میخوند .
هر وقت که مثلا عموم میخواست از بدی کسی حرفی بزنه میگفت حیف نیست به جای غذای خوب گوشت مرده بخوریم و هیچ وقت اجازه غیبت نمیداد من اون موقع نمیفهمیدم گوشت مرده چه ربطی به حرف مردم داره!
ما بچه ها سر و صدا میکردیم با صدای بلند بازی میکردیم و خونه رو بهم می ریختیم ولی اصلا ابراز ناراحتی نمی کرد
خیلی آروم کار میکرد .
تو خونه خودمون با اصرار و ایراد غذا میخوردم به طوری که مامانم از دست غذا خوردن من به ستوه اومده بود
ولی تو خونه عموم منتظر بودم زن عمو شام رو بیاره .
تا سفره رو مینداخت همه ما مثل گرسنه های اتیوپی حمله میکردیم سر سفره و من از این حرکت خیلی خوشم میومد بعد منتظر میشستیم تا زن عمو سهم هر کس رو براش بریزه تو بشقاب .
اول عمو بعد هم نوبت من بود, بچه ها اعتراض میکردند که چرا اول زهرا؟
زن عمو خیلی آروم میگفت زهرا مهمونه صبر کنید .
تا زن عمو میخواست به آخرین نفر سهمشو بده اولی ها خورده بودند تموم شده بود
و زن عمو خودش آخر همه غذا میخورد و سفره رو جمع میکرد .
یاد محمود بخیر نمیدونستم که کنار کسی بودم که سعادت داشت چند سال بعد شهید بشه.
زن عمو همیشه یا قرآن میخوند یا کتاب و من از این کارش خیلی خوشم میومد .
شب که خونشون میخوابیدم چون سر شب میخوابیدیم صبح زود دیگه خوابم نمیرفت و وقتی چشم باز میکردم میدیدم زن عمو سر سجاده با چادر سفید نشسته وداره دعا میکنه و نماز میخونه تا اذان صبح بشه .
وفتی از زیر پتو یواشکی نگاهش میکردم, لذت میبردم و تو دلم ارزو میکردم کاش یه روز مثل زن عمو باشم .
نمازشو که میخوند میرفت چای درست میکرد و شروع میکرد یکی یکی بچه هارو صدازدن .
تو خونه عمو همه اسم ها کامل گفته میشد مثلامنو تو خونه خودمون زری صدا میزدند ولی تو خونه عموم همه باید به من میگفتند زهرا سادات چون زن عمو همیشه میگفت اسمو رو نشکنید مخصوصا برای سادات, حیف نیست زهرا بشه زری و من خیلی دوست دلشتم این اسم رو.
حالا هر وقت میرم بهش سر بزنم بوسش میکنم چون گوشش سنگینه در گوشش میگم زن عمو برام دعا کن و اون یه لبخند میزنه و چشم هاش پر از اشک میشه میگه من کی هستم ؟
زن عمو حالا زمین گیر شده ولی خوندن قرآن و ادعیه هنوز مونسش هست .
همیشه دوست داشتم تو زندگی مثل زن عمو آروم باشم ,و زندگی رو سخت نگیرم و ....
فک کنم کمی به أرزوم رسیدم.
ما را در سایت تنها یک آرزوست دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 185