أَ تَأْمُرُونَ اَلنّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ اَلْکِتٰابَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (٤٤) بقره
چگونه شما مردم را به نیکوکاری دستور میدهید و خود را فراموش میکنید و حال آنکه کتاب خدا را میخوانید، چرا اندیشه نمیکنید؟
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند؟
گوییا باور نمی دارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند!
«غزلیات حافظ»
.
خیلی این شعر قشنگه واقعا همه ی ما با این تیپ آدم ها کم و بیش برخورد کردیم، آدم هایی که در ظاهر بسیار موجه هستند، ولی وقتی کمی بهشون نزدیک میشی، میبینی نه بابا! خیلی هم عابد و زاهد نیستن!
و متاسفانه رفتار بد و زشت این قشر ادم های دورو باعث میشه خیلی ها که این شخصیت هارو نمونه و اسوه در جامعه و حتی در عقیده خود میدونن, در عقایدشون تجدید نظر کنند، و چه بسا از عقیده های مثبت شون هم برگردند!
.
.
یکی از دوستانمون که طلبه ای شوخ طبع و بانمک و به قول معروف آپدیتی بود،چند وقت قبل مهمان ما شده بود.
توی صحبت هاش تعریف میکرد که اوایل طلبگی که به قول خودشون جوجه طلبه بودند، یه مسئول آموزش داشتند که خیلی روی رفتار و ظاهر و گفتار و پوشاک طلبه ها حساس بود،
به طوری که هر کس میدیدش یاد بازرس ژاور تو فیلم ژان وال ژان میفتاد چون به همه طلاب تازه وارد، گیر میداد که یه طلبه باید همیشه لباس طلبگی بپوشه ،نه یه روز بپوشه یه روز نپوشه
طلبه باید محاسن داشته باشه،طلبه باید ال باشه طلبه باید بل باش...
خلاصه ،میگفت من چون هنوز محاسنم کامل نبود ،تا منو میدید میگفت این چه صورتیه ؟مگه طلبه ریش میزنه؟
گفتم حاج آقا بزارید ریشی در بیاد، من از خدامه که مثل شما محاسن داشته باشم !
_حالا این لباس ها چیه تنته؟ درست لباس بپوش تو اصلا قیافت شبیه طلبه ها نیست و این حرفها...
.
القصه، ما هر وقت بازرس ژاور رو میدیدیم فرار میکردیم که گیر نصیحت هاش نیفتیم.
البته نظرش تو حوزه خیلی مهم و تاثیر گذار بود و زیاد نمیشد جز چَشم چیز دیگه ای تحویلش داد چون اثراتش رو قشنگ میشد تو کارنامه پایان ترم دید !
دوستمون گفت چشمتون روز بد نبینه، عید بود و من به همراه خانواده رفته بودیم کیش برای تفریح و خرید و اینا
میگفت داشتم تو یکی از مراکز خرید وقت میگذروندم که موقع اذان شد و منم که خسته بودم از این همه پیاده روی ،گفتم برم هم نماز بخونم هم یه کمی تو نماز خونه استراحت کنم تا بقیه هم کم کم بیان...
بعد از این که دو تا نماز شکسته خوندم همین جوری پاهامو دراز کردم و به بقیه نگاه میکردم، بیشتر هم به نماز خوندن اهل سنت نگاه میکردم ،یهو چشمم چرخید و یه چهره آشنا به نظرم اومد!! هی با دقت تر نگاه کردم تا مطمین بشم درست دیدم یا نه!!!
باورم نمی شد ،حاج آقا همون بازرس ژاور مدرسه بود اما با ورژن جدید! یه لباس راحتی با یه کلاه تفریحی که جای عمامه اش رو کامل پر کرده بود!
یه دفعه تمام صحنه های فرار از ژاور تو حوزه از جلوی چشمم سریع گذشت
نمیدونم شیطون چرا دست از سرم بر نمیداشت و دائم قلقلکم میداد !
خلاصه شیطون مثل همیشه پیروز شد و منم با یه شیطنت بچه گانه ای رفتم جلو و سلام کردم نمیدونم ایشون منو شناخت یا نه! جواب سلام داد بعد گفت بفرمایید:
گفتم حاج آقا میتونم سوال شرعی بپرسم؟ دیدم انگار که برق سه فاز گرفتش! هل شد و به لکنت افتاد و گفت بله ... نه ... اصلا سوالتون چیه؟...شما کی هستید!؟... آقا من کار دارم ببخشید خداحافظ.....
دیدم به سرعت باد از جلوی چشمم محو شد...
و فکر میکنم همون روز هم از ترسش از جزیره خارج شده:)))
هر چند از کارم پشمیون شدم و استغفار کردم،البته که کار بچگانه ای بود! ولی خوبی این کار این بود که بعد از اون همه از پند و اندرز های بازرس ژاور در مورد داشتن زی طلبگی راحت شدند ،مخصوصا من که بعد از اون روز فهمیدم که حاج آقا کاملا منو شناخته ،چون دیگه ایشون بود که هر جا تو مدرسه منو میدید راهش رو کج میکرد...
البته جاداره که از بازرس ژاورِ واقعی،عذر خواهی کنم چونکه اون همیشه ژاور بود و هیچوقت شخصیتش تغییر نکرد!
تنها یک آرزوست...