وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ طٰائِرٍ یَطِیرُ بِجَنٰاحَیْهِ إِلاّٰ أُمَمٌ أَمْثٰالُکُمْ مٰا فَرَّطْنٰا فِی اَلْکِتٰابِ مِنْ شَیْءٍ ثُمَّ إِلىٰ رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ (٣٨) انعام
-و هر جنبندهای در زمین و هر پرندهای در هوا که به دو بال پرواز میکند همگی طایفههایی مانند شما (نوع بشر) هستند. ما در کتاب (آفرینش، بیان) هیچ چیز را فرو گذار نکردیم، آن گاه همه به سوی پروردگار خود محشور میشوند.
هر وقت این آیه رو سر کلاس در بارش حرف میزدیم لپ کلام این بود که حیوانات هم شعور دارند و اینکه مثل ما یک امت هستند با در نظر گرفتن حساب و کتاب براشون از طرف خدا .
بعضی وقتا تو زندگی واقعیت هایی رو میبینی که اگه خودت با چشم خودت ندیده بودی باورت نمیشد .
بچه که بودم همیشه میگفتند گربه که سیاه سیاه باشه حتما جن هست .
بهمون سفارش کرده بودند که این گربه هارو اذیت نکنید جن زده میشید , البته ما که گوش نمیکردیم هر چی گربه تو کوچه میدیدیم اینقدر دنبالش میکردیم که اگه جن هم بود دیگه کاری از دستش برنمیومد .
خلاصه که گوش کردن حرف بزرگ ترها هم بد نیست .
تو فردیس کرج یه دوست خانوادگی داشتیم که کرد بودند و ما با هم رفت امد داشتیم. اهل سنندج بودند و شیعه ..
چهار تاپسر داشت که پسر اولش که ازدواج کرد قرار شد برای ماه عسل برن شمال .
خب بعد از سفر وقتی برگشتن خونه دو تا بچه مار که تو شمال پیدا کرده بودند با خودشون تو یه ظرف آورده بودند
وقتی میرسن خونه مهدی یه شیشه میاره دو تا بچه مارو میذاره تو شیشه و تا شیشه جا داشت روش الکل میریزه و در شیشه رو میبنده موقعی که در شیشه رو داشته میبسته دم یکی از بچه مارا لای در گیر میکنه همون لحظه که در حال بستن در بوده حالش بشدت بد میشه حالتی مثل تشنج با تکون های شدید میفته کف اتاق و به خودش میپیچیده و داد میزده
خانمش که این حالت رو میبینه میترسه و سریع زنگ میزنه به مادر مهدی و کمک میخواد
مهدی رو چن تا بیمارستان میبرن اما دریغ از هیچ گونه تشخیص فقط قرص آرام بخش .
یه کم آروم میگرفت دوباره شروع میشد انگار یه عده دارن میزننش و دائم داد میزد نزنید .
بعد که آروم میشد ازش میپرسیدند که چی شد چرا داد میزدی ؟؟؟؟
با اشاره به سقف میگفت مگه شما ندیدید. پدر و مادر بچه مارا بودند با مار های دیگه که دادگاه داشتند قرار بود منو بکشن مادر مارها میگفت مثل بچه هام بکشیدش ولی پدره می گفت فقط کتک بزنیدش
ولی اطرافیانش همه با تعجب به مهدی نگاه میکردند و فکر میکرند دیوانه شده .
خلاصه این بچه رو به هر دکتری که ادرس میدادن میبرند حتی پیش چند روانشناس ولی فایده نداشت هیچ دکتری نتونست این بچه رو آروم کنه .
حالت هایی عجیبی پیدا کرده بود مادرش که میخواست پیشش بشینه داد میزد میگفت این گاوه از پیش من ببریدش مادرش بیچاره ناراحت میشد ولی مهدی خیلی جدی میگفت .
چن تا مرد از اقوام تو خونشون بودند تا این حالت تشنج بهش دست میداد بتونن کنترلش کنن ولی بازم توانایی نداشتن که نگهش دارند .
حتی بعضی وقتا زبونش میچرخید و نمیتونست حرف بزنه .
خلاصه این وضع تقریبا یک ماه طول کشید دیگه خسته شده بودند ولی این حالت ها هر روز تکرار میشد .
تا اینکه یه روز پدر مهدی گفت به نفر بهم گفته یه روستا تو سنندج هست به نام فک کنم اگه اشتباه نکنم کومائین که سلطان مارها قبرش اونجاست باید ببریدش سر قبر این آقا تا خوب بشه
اینم بگم که دیگه روزای آخر مهدی لال شده بود و با اشاره حرف میزد .
علی آقا پدر مهدی خیلی زود یه سواری گرفت شبونه با کمک دوتا از عموهای مهدی رفتند به طرف روستا .
وقتی رسیدن به روستا سراغ قبر این آقارو گرفتن ,
یه قبرستون پر از مار که براحتی اونجا دیده میشد و یه مقبره که یه قبر توش بود با عکس اون آقا .
جای عجیبی بود ,هر جا رو نگاه میکردند پر از مار بود .
کسی که متولی این مقبره بود بعد از شنیدن ماجرای مهدی گفت که باید تنها بره تو مقبره و در رو من روش میبندم ان شاالله که خوب میشه .
خلاصه علی اقا علی رغم میل باطنیش که مهدی رو تنها بزارش تو مقبره ولی چاره ای نداشت گفت باشه .
مهدی رفت داخل مقبره و متولی در و روش قفل کرد .
ولی علی أقا از کنار اونجا جدا نشد و داشت از شیشه نگاه میکرد .
مهدی روی قبر خوابش برد و علی اقا کنار در از پشت شیشه میدیدش.
که یه دفعه بعد از نیم ساعت مهدی از جاش بلند شد و فریاد زد آقا آقا ...( در حالی که لال شده بود ) زبانش باز شد .
و اومد به طرف در و اشاره کرد که درو باز کنید و با تعجب دیدند که دیگه آرومه آرومه .
در و براش باز کردند و مهدی که حالش خوب شده بود اومد بیرون بغلش کردن و دلداریش دادند ولی همش میگفت اون آقا کو ؟؟؟؟ کجاست؟
بهش گفتند کدوم آقا کسی اونجا نبود تو تنها بودی, وقتی برگشت تو مقبره رو نگاه کرد اشاره به عکس کرد گفت همین آقا الان اینجا بود دست کشید روی سرم بهم گفت. دیگه دست به مارها نزنی این دفعه تو بخشیده شدی حالا برو .
قرار بود تو کشته بشی !!!!
بعد از اینکه اومد بیرون اشاره کرد به بالای مقبره که بعد ها گفت تمام مارها بالای مقبره بودن و نگاهش میکردند, انگار منتظر کاری بودند
, بعد مهدی بچه مار هارو برداشت رفت یه جا تو قبرستون رو با دست کند مثل قبر و مثل یه ادم مارهارو خاک کرد و یه سنگ گذاشت روش و بعد آروم شد و دید مارها که نگاهش میکردند کم کم رفتند .
مهدی حالش خوب شد و دیگه اون حالت های تشنج رو نداشت ولی یه حال عجیبی داشت که تا یک سال این حالت ادامه داشت ( خیلی چیز هارو میدید. و ) اون آقا بهش گفت موهاتو نباید بزنی تا یک سال , کم کم دیگه خوب خوب شد .
االبته آخر این خاطره باید بگم قصه ما راست بود چون خودمون در جریان این مریضی و خوب شدنش بودیم .
دلم میخواد یه دفعه به اون روستا برم و از نزدیک اونجا رو ببینم ولی از اینکه گفت اونجا پر از مار بود وهیچ کس کاری بهشون نداشت میترسم .
البته میدونم اگه ما هم کاری به مارها نداشته باشیم اونا بی آزار ترند .
ما را در سایت تنها یک آرزوست دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 169