قَضی رَبُّکَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاهُ وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ کِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً کَریماً اسراء 23
پروردگارت مقرر داشت که جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید. هر گاه تا تو زنده هستی هر دو یا یکی از آن دو سالخورده شوند، آنان را میازار و به درشتی خطاب مکن و با آنان به اکرام سخن بگوی
پیامبر در سفارشاتش می فرماید:
ای علی! برای نیکی به والدین، حتی مسیر دو ساله را بپیما.
گلچین صدوق، ج 2، ص: 118
❤️
چند روز پیش که مهمان داشتیم یه جوون متدین از اقوام مهمان ما بود معمولا تو مهمونی نوروز فرصت بیشتری است که کنار هم باشیم و با هم یه گپی بزنیم .
یه خاطره جالب داشت که ترجیح دادم بنویسم چون برا خودم هم جالب بود .
خاطرش از ماه رمضان بود ...
نزدیک افطار پدرم اومد خونه منم که تازه برگشته بودم و داشتم استراحت میکردم و اصلا هم دلم نمیخواست که تغییر موقعیت بدم یه دفعه بابام گفت محمد پاشو برو 3 تا نون سنگک کنجدی برا افطار بخر ☹️☹️
اولش اومدم بگم نمیتونم برم حال ندارم , دلم نیومد گفتم حالا اگه ماه ربیع یا جمادی یا ..... بود میشد بگی نه , ولی حالا که روزه هستم نمیتونم به بابام بگم نه , پس روزه برا چیه ؟ ایه احسان به پدر چی میشه؟ تو همین فکرا بودم که یهویی تصمیم گرفتم برم نونوایی .
از خونه زدم بیرون ولی حالا برای رفتن به نونوایی باید سوار اتوبوس میشدم .
رسیدم به ایستگاه دست کردم تو جیبم برای بلیط , فقط 50 تومن
یادم رفته بود برای نون پول بیارم
حالا چکار کنم اتوبوس اون موقعه دو بلیطه بود دو تا 10 تومنی .
خلاصه پول اتوبوسو دادم اومدم رسیدم نونوایی .
داشتم با خودم فکر میکردم برگردم برم خونه دیدم برگشت همان و بی نون موندن همان چون نزدیک افطار بود , پیش خودم گفتم خب به شاطر میگم بقیه پولو میارم بالاخره یه کاریش میکنه!!!
دنبال آشنا هم نمیتونستم بگردم برای پول چون محله خودمون نبود , تو همین فکرا بودم که دیدم تو صف وایسادم اونم صف چن تایی چه اعتماد به نفسی ....
تو صف بودم ولی دل تو دلم نبود
همش داشتم با خودم حرف میزدم و همه دیالوگ هارو آماده می کردم ☹️
دوباره به سرم زد برگردم برم خونه دیدم نمیشه دائم داشتم با خودم حرف میزدم که یه دفعه دیدم داره نوبتم نزدیک میشه ,جلویی من پولشو داد نونشو گرفت حالا نوبت من شد اومدم دیالوگ آماده شده رو بگم دیدم نگاهش رفت سمت یه دونه ای پولشو گرفتو یه دونه نون بهش داد .
قلبم داشت میومد تو دهنم که خدایا الان تو این صف شلوغ چی بگم تا میگه چن تا؟؟؟ از کدوم ترفندی که فکر کرده بودم استفاده کنم ؟
تو همین فکرا بودم که تا نوبت من شد دیدم شاطر با صدای بلند گفت نون صلواتیه بعد رو کرد به من گفت چن تا ؟؟؟
من که هل و بهت زده شده بودم نمیدونستم چی بگم انگار لال شده بودم
چون تمام افکارم تو دیالوگ هایی بود که میخواستم برای نداشتن پول به شاطر بگم و اصلا حواسم نبود .
شاطر دوباره گفت چن تا زود باش صلواتیه !!! یه دفعه گفتم دو تا ...
در صورتی که از اول برای خرید سه تا اومده بودم ولی چون صلواتی بود دیگه خجالت کشیدم بگم سه تا بده , نون هارو گرفتم و اومدم بیرون و اصلا خودم نمیتونستم این اتفاق رو باور کنم به نظرم معجزه بود خدایا ممنونت تو چکار کردی من تو چه فکرایی بودم تو چکار کردی من همش داشتم به نونوا فکر میکردم که چطوری ازش بخوام و اصلا یه لحظه به فکر تو نبودم که از تو بخوام , اونجا راستش شرمنده خدا شدم , که به هر فکری متوسل شدم جز خدا .
ولی اینو فهمیدم که اطاعت از پدر و مادر چه غوغایی میکنه .
.
ما را در سایت تنها یک آرزوست دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 192