الم یان لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اَللّٰهِ وَ مٰا نَزَلَ مِنَ اَلْحَقِّ وَ لاٰ یَکُونُوا
کَالَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ مِنْ قَبْلُ فَطٰالَ عَلَیْهِمُ اَلْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ (١٦) حدید
"آیا نوبت آن نرسید که گرویدگان (ظاهری از باطن به خدا بگروند و) دلهاشان به یاد خدا خاشع گردد و به آنچه از حق نازل شد بذل توجه کنند و مانند کسانی که پیش از این برایشان کتاب آسمانی آمد (یعنی یهود و نصاری) نباشند که دوره طولانی (زمان فترت) بر آنها گذشت و دلهاشان زنگ قساوت گرفت و بسیاری فاسق و نابکار شدند؟"
هیچوقت فراموش نکن
اگر حس روییدن در تو باشد
حتی درکویر هم رشد خواهی کرد..
داشتم به یکی از شان نزول های این آیه فکر میکردم که چطور میشه یه تلنگر اینطوری آدم رو تغییر بده چقدر خود شخص میتونه موثر باشه یا اینکه کسی براش دعا کرده یا میتونه اینطور باشه که برگشته به اصلش و یا ... یهدی من یشاء.
میتونه برعکسش هم اتفاق ببفته یعنی با یه اتفاق مسیر زندگی یه نفر عوض بشه و همه داشته هاشو از دست بده .
یکی از دعا های من هر روز برا خودم و بچه ها اینه که خدایا همیشه برای بهتر شدن یه چیزی سر راهمون بذار یه دوست یه کتاب یه استاد یه .....
پرسیدن بدترین چیزی که در دنیا هست چیه ؟
یکی گفت مریضی یکی گفت فقر و نداری
پیری که در مجلس بود گفت من به شما میگم که بدترین در دنیا نه مریضی نه فقر است بلکه فرزند بد است که فقر و مریضی در مقابلش چیز مهمی نیست.
امروز شهر خیلی خلوته انگار هیچ کس نیست نه سری نه صدایی انگار تو تهران به شلوغی عادت کردیم .
عصر روز 13 دلم هوای زیارت کرد هوای قشنگی بود مخصوصا که بارون هم نم نم میومد .
با فرزانه راهی شدیم برای زیارت امام زاده صالح.
این امام زاده چون شمال تهرانه یه خورده تیپ
آدم هایی که میان برای زیارت متفاوت تره .
وارد حرم شدم بعد از زیارت رفتم نشستم روبروی ضریح و نگاه میکردم آخه خودم هم خیلی با آقا حرف داشتم .
خوبی امام زاده ها اینه که احساس میکنی کنار یه دوست نشستی که همه جوره از محبتش خیالت راحته .
خانمی اومد کنارم نشست خب از نظر ظاهر میشد گفت که به قولی بچه بالا شهریه .
نمازشو خوند و شروع کرد به دعا کردن بعد به من گفت شما یه دعا بلد نیستی که من بخونم و حاجت بگیرم ؟
من هر دعایی که به فکرم میرسید گفتم , ولی گفت همه اینارو خوندم اما جواب نگرفتم .
و شروع کرد به گریه کردن
حالا حاجتت چی هست ؟
گفت پسرم دائم الخمره !!!
یعنی چی؟
بنده خدا خانومه گریه میکرد و تعریف میکرد .
گفت دو تا پسر دارم دو قلو هستند متولد 72 .
به چی اعتیاد داره ؟
الکل سفید ؟
داشتم شاخ در میوردم آخه الکل خالی مگه خوردنش لذت داره ؟ گفت اره الکل خالص که باهاش آمپول میزنن از داروخانه میگیره و میخوره
حالا چی شد که این بچه به این روز افتاد ؟
گفت پسرم درسش خیلی خوب بود رشته ریاضی بهترین مدرسه سال اول که کنکور شرکت کرد رتبش برا رشته ای که میخواست خوب نبود یه سال صبر کرد سال بعد که شرکت کرد معماری قبول شد ولی سنجش گفته بود اول دفترچه خدمت و سربازی, که پسرم چون نمیخواست بره سربازی قید دانشگاه رو هم زد .
روزاشو بی هدف با رفیق هاش میگزروند که یه دفعه فهمیدیم که معتاد به الکل شده هر کاری کردیم نتونستیم ترکش بدبم هر روز بدتر میشه تمام دندون هاش ریخته کبدشو از دست داده و معدش کلا خرابه در روز یه وعده غذا میخوره اونم نمیتونه هضم کنه .شب ها تا صبح بیداره روز هم تا مرز جنون عصبانیه و هیچ لذتی تو زندگی نداره , نگاهش که میکنم میگم أخه بچه تو چرا با اون همه استعداد اینطوری شدی الان باید سر کلاس دانشگاه باشی , اشک های مادر همینطور میریخت .
واقعا چیزی رو که اسلام حرام کرده حالا میشه به رازش پی برد .
بنده خدا گریه میکرد و میگفت کاش زودتر بمیره راستی یه مادر چقدر باید زجر بکشه که این جمله رو بگه
من دوست داشتم آرومش کنم ولی خودم هم گریه ام گرفته بود .
گفتم بازم دعا کن خسته نشو .
گفت خسته نشدم که امروز که همه رفتن تفریح من اومدم اینجا .
البته بهش گفتم محبت کن به پسرت ,دکتر ببرش .
گفت اصلا این الکل کاری با این جوون کرده که اصلا حاضره تمام هستیشو بده ولی این زهر مار کنارش باشه .
اصلا یادم رفت که من برای چی روز 13 اومدم اینجا ؟
وقتی غصه اون خانوم رو دیدم انگار غصه خودم از یادم رفت .
چطور میشه یه دفعه مسیر زندگی آدم عوض میشه ؟
اگه دانشگاه رفته بود , به اینجا میرسید ؟
بعضی ها تحملشون کمه با یه ناگامی به هر چیزی متوسل میشن حالا یه جوون 72 ای مثل یه پیر مرد شده و تمامی اعضای بدنش داره نابود میشه .
ولی ممطمئن بودم که دست خالی از حرم نمیره و انشاالله پسرش نجات پیدا میکنه .
خدایا تو انتخاب ها کنارمون باش تو کم اوردن ها کمکمون کن و هیچوقت دستمونو رها نکن الهی آمین .
شک نکن !!
درست در لحظه ی آخر ،
در اوج توکل و در نهایت تاریکی...
در اعماق گریه ها و نا امیدی ها...
در اخر تنهایی و بی کسی...
نوری نمایان می شود...
معجزه ای رخ می دهد...
خدا از راه میــرسد...!
ما را در سایت تنها یک آرزوست دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 144