شفاء

خرید بک لینک

یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَیْهِ اَلْوَسِیلَةَ وَ جٰاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (٣٥) مائده


ای کسانی که ایمان آورده اید ، از خداوند پروا کنید و ( برای تقرّب ) به سوی او ( از مقرّبان درگاهش و از عمل های صالح ) وسیله بجویید و در راه او جهاد کنید ، شاید رستگار گردید.






چند روز پیش خواهرم اومده بود خونمون، داشت در مورد شجره نامه مون صحبت میکرد که برای پیدا کردن شاخه اصلی خانواده ما رفته قم پیش یکی از اقوام مون که الان خودش نسب شناش شده، پدر این روحانی سید، که یکی از سادات معتقد و مقید بود که همه آقاعلی صداشون میکردند ، قبل از انقلاب برای مراسماتی که ما تو خونه داشتیم تشریف میاورد منزل ما، و ازونجایی که خیلی به مدرنیته علاقه ای نداشت و اسلام رو همون جوری سنتی اجرا میکرد، برای وضو گرفتن حتما باید تو آب حوض وضو میگرفت و تو خزینه حمام میکرد! این قضیه همیشه تو ذهن ما از ایشون مونده بود، چون وقتی میومد خونه ما، خواهرم با یه وسواس خاصی جوری حوض خونه رو تمیز میکرد و توش آب میریخت که میشد خودتو توش ببینی...

آب از روی حوض می ریخت تا وضو بگیره و من که بچه بودم وایمیستادم کنارش و نگاه میکردم همون موقع انگار یه ذره از اسلام میترسیدم فک میکردم که چقدر سخته و تا موقعی که خونه ما بودند خونه یه حال و هوای دیگه داشت انگار همه تو دیسپلین خاصی بودن از همه بدتر این بود که تلویزیون جمع میشد و در یک جایی باید مخفی میشد چون کلا با این جعبه جادویی مخالف بود .


همین جوری که داشت داستان قم رفتنش رو تعریف میکرد و ناخودآگاه هر دومون یادی از آقاعلی کردیم یهو گفت راستی داستان قبر آقاعلی رو شنیدی؟

منم گفتم نه! داستان قبرش؟ اون بنده خدا بیشتر از سی ساله که به رحمت خدا رفته...

خواهرم گفت پس بذار برات تعریف کنم:


چند وقت قبل یکی از مردم روستاهای اطراف قبر آقاعلی ، بچه اش سرطان میگیره دور از جون شما، هر دکتری میبرن خوب نمیشه و دکترا تشخیص میدن که غده اش بدخیمه و باید حتما عمل بشه و خرج عملش هم بالاست، خلاصه به دعا و نذر و نیاز متوسل میشن و تو همین اوضاع بودن که مادر بچه خواب یکی از اولیای خدا رو میبینه که بهش میگه اگر شفای بچه ات رو میخوای برو به فلان روستا، کنار قبر فلانی( مادر یکی از علمای سرشناس فکر کنم اگه اشتباه نکنم شیخ عبلس قمی ) قبری هست به اسم سیدعلی موسوی، به این سید متوسل شو و از ایشون بخواه که برای شفای بچه ات دعا کنه...

مادر بعد از دیدن خواب حالش دگرگون میشه و میره دنبال آدرس تو خواب و با پرس و جو اطلاعاتی بدست میاره .


خلاصه این مادر هم طبق خوابی که دیده میره و قبر آقاعلی رو پیدا میکنه و همون جا نذر میکنه اگه بچه اش شفا پیداکرد به جای پول عمل، بر سر مزار این سید بزرگوار، گنبد و بارگاه درست کنه


به خواست خدا و دعای مردم این بچه شفا میگیره و وقتی ازمایش هاشو دوباره انجام میدن برای عمل، میبینن هیچ غده سرطانی ای دیگه وجود نداره!!! الله اکبر، شفا گرفته بود...

بعد این خانواده برای اینکه به نذرشون وفا کنن میرن یه گنبد فلزی سفید سفارش میدن و همه مردم روستا و روستاهای أطراف و همچنین پسر آقاعلی رو هم خبر میکنن تا طی یک مراسم عزاداری گنبد رو نصب کنن، که خبر این اتفاق به اوقاف شهر میرسه و مسؤولان اوقاف برای همچین کاری از پدر و مادر اون فرزند سرطانی، دلیل و مدرک و شجره نامه آقاعلی رو میخوان،


پدر اون بچه میگه ما هیچ مدرکی بالاتر از پرونده های پزشکی بچه مون نداریم و شجره نامه این سید هم دست پسرشه، که بعد از بررسی کامل مدارک و طی مراحل قانونی ، اوقاف با نصب گنبد بر سر مزار آقاعلی موافقت میکنه ...

حالا اونجا یک زیارتگاه شده


من که همینجوری هاج و واج به دهن خواهرم خیره مونده بودم و نمیدونستم چی باید بگم! باورم نمیشد ... خدایا واقعا عزت رو تو میدی!

بعد این همه سال ببین خدا با حکمت خودش، اولیاءش رو چطوری به مردم نشون میده؟! عجب مرد بزرگواری بود

خدا رحمتش کنه

کاش ما هم بتونیم چیزی از خودمون تو دنیا باقی بذاریم که وقتی رفتیم به نیکی از ما یاد کنن حتی بیش از سی سال...

تنها یک آرزوست...

ما را در سایت تنها یک آرزوست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 163 تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 17:11

صفحه بندی