خواستگار بی ادب

خرید بک لینک

وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لٰکِنْ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمّٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (٩٣) نحل



و اگر خدا میخواست (به مشیّت ازلی) همه بشر را یک امت قرار میداد (و هیچگونه اختلافات نژاد و زبان و ملیت در بشر نمیگذاشت) و لیکن (این اختلافات برای امتحان است و پس از امتحان) هر که را بخواهد به گمراهی وا میگذارد و هر که را بخواهد هدایت میکند، و البته آنچه میکردهاید از همه سؤال خواهید شد.




وقتی این ایه رو میخوندم با خودم گفتم: درسته که خدا این همه آدم ها رو متفاوت افریده و طبق آیه میتونست همه رو یه شکل خلق کنه اما چقد دنیا جای زیباتری میشد اگر میتونستیم تفاوت های همدیگرو درک کنیم!


ما یه دوست أهل سنت داریم که تو قشم باهاشون آشنا شدیم

قبلا هم خاطره ای ازشون نوشتم

ایشون که تاجره و برای تجارت شهر ها و کشورهای زیادی میره، یه شب چند سال قبل تو زمستون، وقتی اومده بود تهران تماس گرفت که میخوام بیام خونتون و شما رو ببینم، از قضا همون شب هم قرار بود برای سعیده خواستگار بیاد، گفتیم وقتی شام خوردند بهشون میگیم که همچین برنامه ای هست، تا یه دور با حبیب برن بیرون و تهران گردی کنند انشاءالله خواستگارا هم تشریف میبرن و ما به هر دو مهمون میرسیم...

خلاصه بعد از شام ، طبق قرار قبلی، ایشون با حبیب رفتن بیرون و ما هم منتظر موندیم که خواستگار محترم تشریف بیاره

،،،،

مثل همه ی خواستگاری ها، وقتی مجلس گرم میشه مادر اقا پسر، اجازه میگیره که برن دختر و پسر با هم حرف بزنن تا بیشتر آشنا بشن... وقتی رفتند داخل اتاق که صحبت کنن من رفتم دوباره چای ریختم و اومدم نشستم و با مادر و خواهر اقا پسر به صحبت کردن، مادر پسر که جز خوبی و صبوری و گذشت و ایمان خالص از پسرشون چیزی نداشت بگه و منم فقط شنونده بودم و دائم تایید میکردم و میگفتم ماشاالله،

اصولا تو این جور خواستگاری ها نیم ساعتی طول میکشه تا حرفای اولیه رو دختر و پسر بزنن، اما دیدم بعد از ده دقیقه پسره اومد بیرون!!! ولی انگار کلی عصبانی بود منم تا رفتم چای بریزم برای اقا پسر، دیدم بلند شدن!!! گفتم بفرمایید یه چای در خدمت باشیم هنوز میوه هم نخوردید که؟...

گفتن نه رفع زحمت میکنیم

وقتی خداحافظی کردند با کمال تعجب و ناباوری دیدم پسره منتظر نموند تا مادر و خواهرش حاضر بشن ,درب راهرو رو به دنبالش درب ورودی کوچه رو محکم و با سر و صدای عجیبی بست و رفت!!!!!

من و سعیده چند ثانیه خشکمون زد

و فقط به هم نگاه کردیم!!!!!


بعد که از حالت شوک بیرون اومدیم پرسیدم چی شد اصلا؟؟؟ چیزی بهش گفتی،؟


سعیده که بیشتر از من شوکه و عصبانی بود گفت: نه به خدا !!!


وقتی اومد تو اتاق اولین سوالش این بود: مرجع تقلید شما کیه؟!

و وقتی من اسم مرجعم رو گفتم ایشون با من شروع کرد به بحث های سیاسی و مذهبی و غیره و دیگه هیچ سوالی از زندگی و اینکه اصلا برا چی اومده خواستگاری نکرد و منم سوالی نپرسیدم و با عصبانیت بلند شد...

البته مرجع تقلید سعیده هم یکی از مراجع اعلم بود که مورد تایید همه هست چیز عجیبی نبود فقط اینکه پسره دختری میخواست کپی عقاید خودش .


یعنی واقعا یکی بودن مرجع تقلید انقدر مهمه؟! اگه قرار بود همه از یه نفر تقلید کنن پس چرا حق انتخاب داریم؟!؟

حالا اصلا مراجع هر دو ما یکی بود، این مسئله برای ما زندگی میشه؟ این یعنی اوج خوشبختی؟!

حالا اونایی که مراجع تقلیدشون مثل هم باشه هیچ مشکلی ندارن واقعا عجیب بود اصلا انگار با راه دادن همچین خواستگاری به شعور دخترم توهین کرده بودم .



سعیده که کلا کلافه شده بود رفت تو اتاق و منم زنگ زدم به حبیب که مهمونی تموم شده و اگر دوست دارید برگردید


وقتی برگشتند دوست أهل سنت مون پرسید: خواستگارا چطور بودن؟

و ما ماجرا رو براشون تعریف کردیم...

ایشون یه لحظه شوکه شد دقیقا عین حالتی که ما پیدا کردیم ، بعد گفت مگه مرجع تقلید ها ی شما فرق هم دارن؟ مگه نه اینه که فقط تو فروع دین تفاوت های کوچیکی با هم دارن؟

ما گفتیم اره درسته فقط تفاوت جزئی اونم تو مسائل فرعی.

گفت ما تو شهر مون شیعه و سنی با هم ازدواج میکنن هیچ مشکلی ندارن! حتی زن عموی خود من شیعه است!

گفت ما اهل سنت اگه بفهمیم دختر تمام قران رو حفظ داره رو سرمون حلوا حلوا میکنیم

ما گفتیم بابا حلوا پیشکش ادب خداحافظی و تشکر هم ندلشت کاش به جای مرجع تقلید ادب یاد میگرفت .

من گفتم حالا اصلا اینا به کنار، اگر حتی با هم تفاهم نداشتن، این طرز برخوردشون اصلا درست نبود!!!


چقدر هم که پسرشون به قول مادر محترم صبور بود!

خوب شد صبوری رو دیدیم


تحمل یه اختلاف عقیده رو هم نداشت!!!


ای بابا


اگه قرار بود همه إنسان ها با شبیه خودشون ازدواج کنن که زندگی همش میشد تکرار.

تفاهم داشتن به معنی شبیه بودن نیست !

تفاهم یعنی درک تفاوت ها

همین ضد و نقیض و اختلاف عقایده که زندگی رو زیبا میکنه

کاش میشد همه خواستگارا همون لحظه اول مثل این خواستگار خودشونو نشون بدن .

این هم لطف خدا بود خدایا شکر خدایا تو همیشه هوامونو داری اولش شاید ناراحت بشیم ولی بعد میگیم خدارو شکر که نشد .

تنها یک آرزوست...

ما را در سایت تنها یک آرزوست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 175 تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 12:53

صفحه بندی